تبليغاتX
NASLE BAD











NASLE BAD

من دغدغه دارم که اینروزها در سرزمینی زندگی می کنم که در آن

دویدن، سهم کسانی است که نمی رسند ورسیدن،سهم کسانی

که نمی دوند!!

میرحسین موسوی

+نوشته شده چهارشنبه 6 خرداد1388توسط mahy |
تو را من چشم در راهم

 

تو را من چشم در راهم 

شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ  تلاجن * سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

+نوشته شده یکشنبه 23 فروردین1388توسط mahy |
بهار

 

ای دریغ از ما ،اگر کامی نگیریم از بهار

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

*

*

*

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

*

*

*

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما، دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

+نوشته شده چهارشنبه 21 اسفند1387توسط mahy |
 

حالم خوب نیست.نمیدونم چه جوریم فقط میدونم یه جوریم خیلی تو خودم گشتم نفهمیدم فقط حس کردم منتظرم.منتظر چی نمیدونم ُشاید منتظر یه اتفاق.یه شخص.مرگ ...نمیدونم هرچی فقط میدونم منتظرم منتظر یه چیز تازه یه چیز نو .خستم خیلی خستم از خودم از زندگی از همه از هوا.دلگیرم از خودم از زندگی از همه. دلتنگم نمدونم واسه کی واسه چی. گله دارم از اینکه امسال برف نیومد و من تو حسرتش موندم سرتاسر زمستونی که دیگه تموم شد منتظره برف بودم.اما اون نیومد و منو چشم به راه گذاشت.دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه توی یه بیشه بشینم ساعتها فکر کنم به چی نمیدونم .شایدم فکر نکنم دوستدارم تمام ذهنم پاک بشه و هیچ چی یادم نیاد گم بشم .یعنی دارم دیونه میشم؟گیج شدم یکی بهم کمک کنه حالا هم که داره بهار میشه همه چیز تازه میشه اما من احساس خطر میکنم دارم دوباره تنها میشم ...

+نوشته شده یکشنبه 11 اسفند1387توسط mahy |

هرگاه کسی خشم داشت.بدان به نوازش و کلام مهر آمیزی نیازمند است...

هرگاه کسی نا امید بود.به کلماتی که سپاس او را ابراز کند محتاج است...

اگر کسی حسد می ورزید.نیار دارد که دیده شود...

اگر شاکی و گله مند بود.نیاز دارد شنیده شود...

اکر تلخ بود.نیاز دارد مهربانی دریافت کند...

اگربخل ورزید.باید بخشیده شود....

اگر ستم کرد.نیاز دارد دوست داشته شود...

 

+نوشته شده دوشنبه 5 اسفند1387توسط mahy |
دخترتون ديشب عروس شده اينهم مهريه اش
من وقتی این مطلب خوندم خیلی خیلی ناراحت شدم و یه لحظه واقعا فکر کردم چقدر راحت هر کاری دلشون میخواد میکنن و این کلاه شرعی رو  سر کی میزارن چون خدا که کلاه سرش نمیره .برای خوندن لطفاْ به ادامه مطلب برید و حتماْ نظر واسم بزارید ممنون میشم
ادامه مطلب
+نوشته شده سه شنبه 29 بهمن1387توسط mahy |

سوختم. بزن باران شاید تو خاموشم کنی.

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی.

آه. باران. من سراپای وجودم آتش است.

پس. بزن باران شاید تو خاموشم کنی.

ادامه مطلب
+نوشته شده چهارشنبه 16 بهمن1387توسط mahy |
بهترین لحظات زندگی

 

some of the Best Moments in Life:

بهترین لحظات زندگی 


        

ادامه مطلب
+نوشته شده سه شنبه 8 بهمن1387توسط mahy |
تنهایی

تنهایی را دوستدارم ریرا بی وفا نیست

تنهایی را دوستدارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوستدارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوستدارم زیرا....

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

ادامه مطلب
+نوشته شده سه شنبه 1 بهمن1387توسط mahy |

موقعیت بن بست

(رابطه رییس و منشی)

رئیس به منشی :برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید. منشی با همسر خود تماس میگیرد ومی گیوید برای یک هقته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما می توانیم یک هفته را در کنار هم باشیم منشی با پسر بچه که معلم خصوصی اش بود تماس میگیرد و به او می گوید یک هفته کار دارد و نمی تواند برود ...پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد و می گوید معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما می توانیم این هفته را باهم بگذرانیم. پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اش تماس می گیرد که این هفته را باید با نوه ام بگذرانم و ما نمیتوانیم به مسافرت برویم.

 منشی به همسرش زنگ می زند که برای رئیسم مشکلی پیش آمده و مسافرت لغو شد و مرد با معشوقه خود تماس می گیرد :ما نمیتوانیم این هفته با هم باشیم. مسافرت همسرم کنسل شد. منشی با پسر بچه تماس می گیرد که این هفته مثل گذشته کلاسمان را ادامه میدهیم. پسر با پدر بزرگش: معلمم این هفته کلاس را ادامه میدهد. ببخشید و ما نمی تونیم باهم باشیم و پدربزرگ (همان رئیس) مجددا با منشی تماس می گیرد گه دوباره برای سفر برنامه ریزی کنید

+نوشته شده سه شنبه 24 دی1387توسط mahy |
میرحسین موسوی